نشد یک لحظه از یادت جدا دل،
زهی دل، آفرین دل، مرحبا دل!
ز دستش یک لحظه آسایش ندارم،
نمی دانم چه باید کرد با دل؟
هزاران بار منعش کردم از عشق،
مگر برگشت از راه خطا دل!....
به چشمانت مرا دل مبتلا کرد،
فلاکت دل، مصیبت دل، بلا دل!
از این دل داد من بستان خدایا،
ز دستش تا به کی گویم : خدا، دل؟
درون سینه آهی هم ندارد،
ستمکش دل، پریشان دل، بلا دل!
به تاری گردنش را بسته زلفت،
فقیر و عاجز و بی دست و پا دل!
بشد خاک و زکویت بر نخیزد،
زهی ثابت قدم دل، با وفا دل!
ز عقل و دل دگر از من مپرسید،
چو عشق آمد کجا عقل و کجا دل؟
تو ، لاهوتی، زدل نالی، دل از تو،
حیا کن، یا تو ساکت باش یا دل!
( یار از دل من خبر ندارد
یا آه دل من اثر ندارد....)
جز عشق جهان هنر ندارد
یا دل هنر دگر ندارد
یا موسم صبر من خزان شد
یا نخل امید بر ندارد.
یا بر رخ من نمی شود باز
یا قلعه ی بخت در ندارد.
یا وصل تو قسمت بشر نیست
یا طالع من ظفر ندارد.
یا دامن رحم تو طلسم است
یا ناله ی من شرر ندارد.
یا تیر تو بگذرد نهانی
یا سینه ی دل سپر ندارد.
یا عشق خط امان به او داد
یا دل ز بلا حذر ندارد.
یا چشم تو با دلم رفیق است
یا شیر سیه خطر ندارد.
یا با دل خسته مهربان باش
یا جان بستان، ضرر ندارد.
دل را ببین ، دل را ببین،
در کوی جانان آمده!
سر واژگون، تن غرق خون،
افتان و خیزان آمده.
خواهد که جان پیشش رود،
جانان در آغوشش دود،
دنیا فراموشش شود...
مست است و مهمان آمده.
دل را ببین، دل را ببین،
در کوی جانان آمده!
با آنکه راهش تنگ بد،
هم دور و هم پر سنگ بد،
با راهزنان در جنگ بد،
فاتح ز میدان آمده.
دل را ببین، دل را ببین،
در کوی جانان آمده!
گل دیدش و در خنده شد،
بلبل از او شرمنده شد،
طوطی به نطقش بنده شد....
دل نیست این، جان آمده.
دل را ببین، دل را ببین،
در کوی جانان آمده!
دل نیست این، دیوانه است،
دیوانه ی جانانه است،
پر درد و پر افسانه است...
از بهر درمان آمده.
دل را ببین، دل را ببین،
در کوی جانان آمده!
ساقی بساطی نو فکن،
مطرب بیا چنگی بزن،
لاهوتی شیرین سخن،
امشب غزلخوان آمده.
دل را ببین، دل را ببین،
زهی دل، آفرین دل، مرحبا دل!
ز دستش یک لحظه آسایش ندارم،
نمی دانم چه باید کرد با دل؟
هزاران بار منعش کردم از عشق،
مگر برگشت از راه خطا دل!....
به چشمانت مرا دل مبتلا کرد،
فلاکت دل، مصیبت دل، بلا دل!
از این دل داد من بستان خدایا،
ز دستش تا به کی گویم : خدا، دل؟
درون سینه آهی هم ندارد،
ستمکش دل، پریشان دل، بلا دل!
به تاری گردنش را بسته زلفت،
فقیر و عاجز و بی دست و پا دل!
بشد خاک و زکویت بر نخیزد،
زهی ثابت قدم دل، با وفا دل!
ز عقل و دل دگر از من مپرسید،
چو عشق آمد کجا عقل و کجا دل؟
تو ، لاهوتی، زدل نالی، دل از تو،
حیا کن، یا تو ساکت باش یا دل!
( یار از دل من خبر ندارد
یا آه دل من اثر ندارد....)
جز عشق جهان هنر ندارد
یا دل هنر دگر ندارد
یا موسم صبر من خزان شد
یا نخل امید بر ندارد.
یا بر رخ من نمی شود باز
یا قلعه ی بخت در ندارد.
یا وصل تو قسمت بشر نیست
یا طالع من ظفر ندارد.
یا دامن رحم تو طلسم است
یا ناله ی من شرر ندارد.
یا تیر تو بگذرد نهانی
یا سینه ی دل سپر ندارد.
یا عشق خط امان به او داد
یا دل ز بلا حذر ندارد.
یا چشم تو با دلم رفیق است
یا شیر سیه خطر ندارد.
یا با دل خسته مهربان باش
یا جان بستان، ضرر ندارد.
دل را ببین ، دل را ببین،
در کوی جانان آمده!
سر واژگون، تن غرق خون،
افتان و خیزان آمده.
خواهد که جان پیشش رود،
جانان در آغوشش دود،
دنیا فراموشش شود...
مست است و مهمان آمده.
دل را ببین، دل را ببین،
در کوی جانان آمده!
با آنکه راهش تنگ بد،
هم دور و هم پر سنگ بد،
با راهزنان در جنگ بد،
فاتح ز میدان آمده.
دل را ببین، دل را ببین،
در کوی جانان آمده!
گل دیدش و در خنده شد،
بلبل از او شرمنده شد،
طوطی به نطقش بنده شد....
دل نیست این، جان آمده.
دل را ببین، دل را ببین،
در کوی جانان آمده!
دل نیست این، دیوانه است،
دیوانه ی جانانه است،
پر درد و پر افسانه است...
از بهر درمان آمده.
دل را ببین، دل را ببین،
در کوی جانان آمده!
ساقی بساطی نو فکن،
مطرب بیا چنگی بزن،
لاهوتی شیرین سخن،
امشب غزلخوان آمده.
دل را ببین، دل را ببین،
در کوی جانان آمده!